صدای تق تق ِ آرواره های مغزم خواب شب هایم را ریوده است...
تا صبح از شاخک های کوچک ذهنم کار می کشم و سحر گاه از درد پاهای ظریفشان به خواب می روم...
به یاد دارم چگونه می سرودم ... به یاد دارم...
اما امروز ...
نمی دانم دیگر من آن نیستم.. یا تو آن ِ من ؟
اما هر چه هست این روز ها کمتر پوست می اندازم و کمتر دلم غنج می رود برای گونه های گل انداخته ام !!
از دلتنگی های او که خواندم ... دلم برای احساس پریشان و نازک لک زد ... یاد خودم افتادم ...
یاد ذره ذره جانم که می گذاشتم و چکه چکه دلتنگی می شدمو ..... لای آن پوستین زمخت و بی محبت!! می چکیدم .....
امروز دلم لرزید ... برای او ... من که دلتنگی هایم را باد برد ... و هر چه برایم ماند غبار بود ... کاش من ِ او دریا شود و بر تنهایش ببارد .........
اما تو ...
تو را چه می خواهم ؟ و یا شاید ... خودم را !
من دنبال آن نگاه پوسیده ی خشکم و یا تو بیش از طاقت من تازه و پر رنگی !!؟
چشم هایم را می زنی گاهی... من به این طلوع پر رنگ صبح هایت بی طاقتم !
دریاب مرا !!
می بینی چطور گریه های آینده را امروز به جان می خرم مرد ... ؟
.
.
.
بدرود...

شده دلت بخواد همه چیو عوض کنی !؟
دلت بخواد صبح که پا می شی ، دیگه آس و پاس ِ زندگی خودت نباشی ...
حتی واسه اثبات کردن این موضوع ، احمقانه ، رنگ جوراباتم از فردا عوض کنی !!؟
.
.
من یه جفت جوراب سفید نو گذاشتم کنار تختم
...
دلم واسه فردا که بپوشمش داره غنج می ره!!!!
پ.ن : قنج ؟ غنج ؟ نمی دونم !!
اینگونه از من می گریزی مرد !؟
از من !؟
من !؟
منی که بی پناه گریه می کردم برای تو
منی که دفتر خاطرات کودکیم را... گم کرده ام میان خاطرات تو !
و تو ... همیشه
فراموش نمی کنم
همیشه
با نگاهی سنگین و سکوتی مبهم
چشمهایم را می کاویدی
چشمهایم را می کاویدی وقتی که پشت کرده بودم بر تو
حرف هایم را می کاویدی
وقتی که سکوت می کردم برای تو
و دست هایم را
وقتی که...
وقتی که...
پنهان می شدم ... از تو
از خیال من چه می خواهی مرد ؟!
خواب شبهایم را برای خودم بگذار برای رضای خدا
وقتی که در بیداریم...
تو را با خیال من ....... سرٌی نیست
برمودا
برمودا
برمودا
.
.
.
باز هم مرا چند صباحی در خود پیچاندی......
.
.
برمودا
برمودا
برمودا
.
.
من اولین نجات یافته ی توام !!
تاریخ را عوض کنید !

خواب دیدم مرد...
خواب دیدم...
شب بود...
و من...
زیر مهتاب...
خودم را آبستن...
صبح شد...
و من ...
زیر آفتاب...
از من متولد...
..
دیدم مرد...دیدم
کودکِ" من "را...که جلوی چشمانم بزرگ شد
قد کشید
و من را...
که کوچک شد
خم شد...
نم کشید...
..
دیدم مرد ... دیدم
خود بی پناهم را در آغوشم
دردانه ی کوچکم را...
دیدم
...
زجه هایش را دیدم
دستهای کشیده اش را برای قطره ای دیگر از آغوشم دیدم
صدای "من "ِ کودکم را شنیدم
که برای با من بودن اشک می ریخت
اما...
من...
من ِ سنگ دل...
خودم را ...
به مهربانی نادان...
بخشیدم...
می دونی چقدر سخته بگردی و پیدا نکنی !؟
چقدر سخته دنبال عدم بگردی...عدمی که نیست...اما هست...
.
.
می دونی وقتی عاشق گشتن بشی ...
آواره هم که باشی می گردی...
داشته هاتو می دی اما بازم می گردی...
.
.
آهای ... من دارم عاشق گشتن می شم !؟
تو هنوز عاشق نشدی......؟

می تونی تصور کنی چه طور صفر و یک ها رو به انتظار می گردم !؟
نه!
لعنت ...
.
.
صدای برف رو می شنوم ... باور نمی کنی !؟


.
پاهایم سخت سست است و نگاه هایم سخت خسته ! اما اینبار نه از دوری ... نه از غم ... از بی خوابی های شبانه ... از سوزش انگشتانم و زخم هایش ... و ... دروغ چرا ؟ از افکار خاردار و درهم رفته ام ! پاهایم را کشان کشان می برم سوی آینه ی پیر...چند وقتیست غبار هایش سنگین شده ...جای انگشتان کوچکم می ماند میان انبوه غبار و من از جای کوچکترین انگشتم چشم هایم را می بینم ... چشم هایی که دوباره رنگش خاکستریست ... مدت هاست گذشته هایم را انبار کردم در صندوقچه ی پیر...و کلیدش را سپرده ام به آب ! و تو...تویی نو ...تویی نا پیدا و ناشناخته ... کنجکاو می گردی ... حرف ها را ... شاید مرا بیابی ... منی که موجودی ناشناخته می نمایم اما از کوچکترین حرف ها ساده ترم ! اشک در پس زمینه ی چشمم خشک می شود ! و من انسانی می سازم ... جدیدتر از خودم ! تصویر نگاهم در آینه به انتزاعی می گراید و من محو تر و بی موضوع تر می مانم در پس زمینه ی خودم ! تصویرم همچنان دور می شود از خودم و من می شوم لکه ای رنگ ! تو ! تو ! ببین ! من به سادگیه همین تکه رنگ بی صدایم ! به همان سادگی لبخند هایی که دیدی ! حرف هایم را نمی فهمی ! حق داری ! سرم را خم می کنم ... نگاهم را می کشم به بالاترین نقطه ی چشم هایم و از بالای چشمانم تصویر همیشه خندانت را می بینم ! چهار زانو می نشینم و خیال می کنم ... و باز هم ... خیال می کنم